دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

نگارنده در مورد مطالبی که ادعا میکند هیچ ادعایی ندارد چه برسد به این سطور که هیچ ادعایی در موردشان ندارد.:)

کلمات کلیدی
  • ۱
  • ۰

Related image

بلهههه.. رزولوشن امسال انجام کارهای ناتمام و انجام یه سری کارهایی بود که همینجور مدتها بود توی لیست مونده و من وحشت دارم انجامشون بدم.. امروز یکی دیگه از این لیست خط خورد... من برای اولین بار در عمرم رفتم باشگاه..

همیشه باشگاه رفتن برای من خیلی سخت بود... خیلی .. من از کار کردن با دستگاه در کنار یه سری ادمای خوشگل و خوشتیپ و یه سالن پر از آینه به شدت می ترسیدم... میترسیدم که توی آینه چند کیلو اضافه وزنمو ببینم و با دیگران مقایسه کنم و خودمو سرزش کنم... من با خودم خیلی نامهربون بودم دیگه روزالیند درونم طاقت سرزنش بیشتر رو نداشت و خیلی موذیانه تلاش میکرد نذاره برم.. حقم داشت.. برای زنده موندن نیاز داشت نذاره من دعواش کنم

حدود ده سال پیش برای اولین بار رفتم روی تردمیل با کله خوردم زمین و دیگه نزدیک هیچ باشگاهی نشدم.. از پارسال دانشگاه یه سالن خیلی بزرگ رو مجهز کرده به بهترین دستگاههای بدنسازی و مخصوص خانوما... از پارسال تا حالا درگیرم با خودم.. امروز با یکی از هم دوستام رفتم تا محیط رو دیدم یه ترسم به ترسام اضافه شد... این دستگاهها چه جوری کار میکنن؟

آیا ترسیدم؟؟ بله.. خیلی.. آیا از توی آینه که به خودم نگاه میکردم لذت میبردم؟ اولش فقط زشتی ها و ایرادها رو میدیدم .. بعدش اما یه جفت چشم براق دیدم که از خوشحالی داره برق میزنه.. من بعد سالها به یکی از ترسام فایق اومده بودم.. باشگاه رفتن شاید برای خیلی ها عادی و روتین باشه.. اما این غلبه بر خودکم بینی من بود که مهم بود.. نترسیدم و خودمو در معرض دید و قضاوت بقیه قرار دادم.. چرا این همه مدت خودمو زجر دادم؟؟ چند مورد مشابه دیگه در زندگیم به خاطر ملت پا پس کشیدم؟؟

یه جایی همون اوایل تایم دیدم من حتی از ترس نگاههای بد دیگران بهشون نگاه هم نمیکردم.. دیدم باز دارم روزالیندمو محکوم میکنم باز عصبانی هستم... همین طور که توی آینه نگاه میکردم و فحش میدادم فقط به چشمام نگاه کردم خودمو تحسین کردم به خاطر هی چی که هستم... بعد یه خنده نشست روی صورتم... و بعد یه انرژی خوب درونمو گرفت... خودمو با مهربونی برانداز کردم.. سرعتم بیشتر شد... اشتیاقم.. ناخوداگاه چشمم افتاد به افراد کناری.. بهشون لبخند زدم .. اونا هم به من.. حالا من یه تپل دوست داشتنی خنده رو بودم...

حس میکنم باید این قدر خودمو دوست داشته باشم و با خودم مهربون باشم که نیازی به تایید دیگران نداشته باشه.. که یه موقع هایی که به نفعمه و میدونم کار درست چیه اگه حس کنه قراره در نگاه بقیه بد به نظر بیاد پا پس نکشه.. باید میزان توجه ای که از من میگیره بیش تر از دیگران باشه تا خیانت نکنه.. خیلیم بیشتر باشه به هر حال کودکه جذب کسی میشه که بیشتر بهش توجه بشه و تایید بگیره.

  • ۹۷/۰۹/۱۲
  • روزالیند فرانکلین

نظرات (۲)

چقدر خوووب
چ پست خوشکلی:))
کاش منم بتونم با ترسام روبه رو بشم ترسایی از نوع دیگه:)
حال دلت عالی:)
پاسخ:
حتما میتونی آیه.. ترسها معمولا بدتر از خود اون چیز هستند.
ممنونم آیه جانم
یه عالمه برات نوشتم و ارسال کردم
ولی ارور داد و هیچی پست نشد

واقعا سختمه دوباره با اون اشتیاق بنویسم:(

ولی میگم که پست خیلی خوبی بود و ایده های خیلی خوبی بهم داد
حس و حال خیلی خوبیم بهم داد
موفق باشی عزیزم
پاسخ:
آخی .. کاش پاک نشده بودند...
خوشحالم که حست خوب بود...
ممنونم ازت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی