دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

  • ۰
  • ۰

Image result for harry potter first book

فرانچسکای عزیز یه دورهمی خواندن زبان انگلیسی گذاشته به این صورت که هر هفته یه فصل از کتاب هری پاتر خونده میشه . خیلی ها ممکنه مدتها باشه که از زبان انگلیسی دور شده باشند .. حتی دانشجوها هم بعد مدتی فقط متن تخصصی رشته خودشونو میخونن... من با فرانچسکا شروع کردم و الان فصل دوم از کتاب اول هستم...مهارت لیسنینگ من تعریفی نیست مخصوصا وقتی لهجه بریتانیایی باشه یعنی تمرکزم می\ره و حواسم پرت مسایل دیگه میشه... الان فقط ده روز گذشته  اما در همین مدت کم من به وضوح حس میکنم دقتم در شنیدن بهتر شده و بهتر متوجه میشم... مشکل من با خوندن نیست.. بنابراین هر فصل کتاب رو بیش از یکی دو بار نمیخونم اما تقریبا روزی سه بار گوش میدم هر فصل رو... این کار رو یه هفته تکرار میکنم..خیلی هم راحته هر فصل تقریبا بیست دقیقه هست و خیلی هم زمان نمیگیره.

خود فرانچسکا توضیحات و نحوه تهیه کتاب صوتی و خود کتاب رو به خوبی توضیح داده.. اینم لینک وبلاگش

http://meinthemirror.blogsky.com/

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

اولین روز دانشگاه

Image result for first day of phd

واسه ما که همیشه دانشگاه بازه و کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا هست.. اما اولین روز و شروع سال تحصیلی  دانشجویان  اساتید و...

تبریک بگم یا تسلیت ؟؟؟

:)))))

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Image result for data and love

این پست به نوعی ادامه پست قبل هست و کاربرد داده و اطلاعات در رابطه عاطفی رو بیان میکنه.

یکی از ارکان مهم یک رابطه، صحبت کردن هست. در صحبت و کلام داده و اطلاعات منتقل میشه. اوایل یک رابطه عاطفه خیلی گرم هست چون مطالب زیادی برای انتقال وجود داره... شما به یه منبع اطلاعات جدید دسترسی پیدا کردین و این خودش خیلی جذابه. اما بعد تب رابطه فروکش میکنه. یکی از این دلایل اینه که دیگه داده خاصی رد و بدل نمیشه.

اگر فیلم HER رو دیده باشین از این زاویه خاص به سامانتا نگاه کنید و ببینید آیا دلیل جذابیت سامانتا همین قضیه نبود؟

افراد اول جذب ظاهر شما میشن و یکی از دلایلی که باهاتون ادامه میدن همین داده های شما و نحوه پردازش شماست. (به نظرم نحوه پردازش خودش یه پست جداگونه ای رو میطلبه)

چیکار میشه کرد که همیشه دست پر بود در رابطه؟ چطور میشه همیشه چیزی برای صحبت داشت؟ آیا درسته که همه چیز رو به اشتراک بذارم؟ باید منابع اطلاعاتیم رو لو بدم ؟

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

مهم ترین و ارزشمندترین دارایی یه ادم پول، مدرک یا موقعیت نیست. اطلاعات یا داده و زمان هست. بقیه المان ها دستاوردهای داده ها هستند. اعتبار یه سیاست مدار به اطلاعاتی هست که داره.. یه پزشک از طریق داده هاش پول در میاره... یه نویسنده با اطلاعاتش هست که مینویسه و چیزی رو در اختیارت قرار میده که نمیدونستی و همینم جذبت میکنه.. تو پول میدی که داده های یه نفر رو بخری و بخونی...داده ادبیش رو. خیلی ها اینو به صورت ضمنی میدونن اما به صورت صریح از قدرت داده بی خبر هستند.

دومین گنج ما زمان هست. اینو همه می دونند. اما این گنج خود به خود از بین میره. چیکار کنیم که به یه چیز با ارزش تبدیل بشه.. که از دستش ندیم. که آنتروپی این تبدیل صفر یا نزدیک صفر باشه..یا کمینه باشه؟  من میگم بهترین راه تبدیل زمان به داده هست. این بهترین تبدیل هست که افزایش آنتروپیش کم هست.

چه راههای برای تبدیل بهتر زمان به داده وجود داره؟ چه داده هایی ارزش زمان رو بهتر حفظ میکنند؟ راههای کسب این داده ها چی هستند؟

چطور و چقدر میشه این داده ها رو به دیگران منتقل کرد که هر دو طرف انتقال دهنده و گیرنده کمترین آسیب رو بخورند؟

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

من به روایت من

Image result for ‫من به روایت من‬‎

من و همسرم بلافاصله بعد از دوره لیسانس با هم ازدواج کردیم. تنها سه سال پس از آن بود که بسیاری از اصول حاکم بر رابطه مان فرو ریخت. این دوره از زندگی من بسیار تاریک و مخوف بود. تا ان زمان هرگز این حد از افسردگی را تجربه نکرده بودم. هر روز که از خواب بیدار میشدم حس میکردم یک روز دیگر از این زندگی لعنتی جهنمی آغاز شد. مثل خیلی از افراد دیگری که تا به حال با چنین اغتشاشی در زندگی روبرو نشده بودند، نمیدانستم چطور باید با این افسردگی شدید مقابله کنم. خورد و خوراکم خراب شده بود شروع به سیگار کشیدن کردم.

چون به دلیل این افسردگی احساس شرمندگی میکردم، ار معاشرت با دوستانم امتناع می ورزیدم. اگر چه خودم دانشجوی تحصیلات تکمیلی روان شناسی بودم، اما به طرز احمقانه ای از مراجعه به یک روان درمانگر اجتناب میکردم.

پس از یک ماه انزوای احساسی، شروع به نوشتن عمیق ترین افکار و احساساتم کردم. یادم هست برای یک هفته هر روز بعد از ظهر جلوی ماشین تایپ مینشستم و بین ده دقیقه تا یک ساعت انگشتانم در حال تایپ کردن بودند.

ابتدا درباره ازدواجمان نوشتم. اما خیلی زود نوشته هایم بر احساساتم نسبت به والدینم، روابط جنسی، کارم و حتی مرگ متمرکز شدند. هر روز پس از نوشتن احساس  خستگی و در عین حال رهایی میکردم.

در پایان هفته، احساس کردم که افسردگی م در حال ناپدید شدن است. برای اولین بار در آن سال ( وشاید برای اولین بار در طول زندگی ام) احساس کردم معنا و جهتی در زندگی ام پیدا کرده ام. در نهایت احساس کردم که همسرم را عمیقا دوست دارم و متوجه شدم که چقدر به او نیاز دارم.

هشت سال پس از این رویداد بود که سعی کردم بفهمم چرا نوشتن افکار و احساسات عمیق خود، تا این اندازه برای من راهگشا بوده است. نوشتن سبب شد که من از یک شخص منزوی  و تودار به یک فرد باز و صریح تبدیل شوم.

تجربه شخصی من در چندین سال پیش نشان داد که حرف زدن تنها راه رسیدن به بینش و اگاهی درباره خودت و وضعیتت نیست.

هر وقت مایل بودید یا احساس نیاز کردید شروع به نوشتن با قلم و کاغذ کنید. بی هسچ قید و ترتیب و آدای و هدفی. صرفا برای دل خودتان. سپس آنها را دور بریزید. بعد از نوشتن خواهید دید چقدر از نظر روانی تخلیه روحی شده اید.

اقتباس از کتاب من به روایت من نوشته جیمز پنبیکر و ترجمه نیما قرابانی (1392)

اینو من امسال تابستون با پوست و خون خودم حسش کردم

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Image result for isaac newton

من امسال تابستون حدود 60 روز خونه بودم.. دور از دانشگاه و استاد راهنما..همون قضیه دندانها کار دستم داد و مجبور شدم بمونم. این اجبار برام خیلی خوب بود. به لحاظ جسمی و روحی خیلی به روز شدم و هم زمان سعی میکردم که هر هفته هم واسه استادم گزارش بفرستم و از درسمم عقب نباشم.

کتابخونه ملی شهرمون ثبت نام کردم و میرفتم اونجا تا درس بخونم. جالبه روزای اول اینقده حالم بد بود که  نتونستم هیچی بخونم و از اونجایی که خیلی محیط فرهنگی هم داشت نمیتونستم فرار کنم یا به بازیگوشی بپردازم این شد که نشستم به نوشتن که چی داره اذیتم میکنه.. کدوم برنامه باز هست که ذهنمو مشغول کرده.. روز اول تا حدود سه بعد از ظهر نوشتم و بعدش رفتم ناهار.. وقتی برگشتم انگار یه قسمت زیادی از مغزم آزاد شده بود. شرو کردم به برنامه ریزی و انجامش.

عالی بود... به این رویه ادامه دادم و کلی فایل های صوتی مفید روانشناسی هم گوش کردم... تغییر رو به وضوح دیدم.. و نکته هم اینجا بود که من در این مدت ارتباطم رو محدود کردم.. یعنی خیلی تلفنی با دوستان صحبت نکردم.. بیرون نرفتم.. و اونجا هم سعی کردم با کسی دوست نشم.

اومدم دانشگاه و دکتر که از دور نظاره گر این دگردیسی بودو طبیعت گردی  و عزلت من بود:) گفت یکم دیگه می موندی یه رساله خوب مینوشتی.. مثل اینکه آیزاک نیوتون هم که دانشجوی دانشگاه کمبریج بوده به دلیل طاعون از دانشگاه خارج میشه و مجبور شده دو سالی رو بره خونه .. از خوش شانسی کتاباش یادش میره و این میشه که به مشاهده طبیعت روی میاره.. و در این دو سال یه رساله می نویسه.

دکتر معتقد بود روابط انسانی حجم زیادی از فکر ما رو تشکیل میدند و همین که سعی کنیم دوری کنیم از محیط و افراد، ورودی های ذهن کم میشوند و ذهن شروع میکنه به مرتب کردن خودش (مثل یه انبار کالا) و این خیلی مفیده.

خب اون عزلت اجباری بود. الان برگشتم خوابگاه و دوست دارم هم چنان مغزم آزاد بمونه. آیا میتونم در محیط به این شلوغی باز هم تنها باشم؟

یاد یه جمله از کتاب ملت عشق افتادم که شمس میگه اولین چیزی که یه درویش یاد میگیره اینه که در در میان جمع تنها بشه و بعد یاید یاد بگیره که جمع درونش رو یکی کنه.

خیلی از کارایی که ما در طول روز میکنیم برای فرار از خودمون هست... چرا اینقدر خودمونو دوست نداریم؟ چرا اینقدر فرار میکنیم؟ چی در وجود ما هست که ازش تا این حد میترسیم و همش سعی داریم از دیگران پنهونش کنیم؟

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

سخت کوشی

Image result for working hard phd student

این مدت تنها چیزی که میخوام یه روز خیلییی طولانیه که بتونم به کارام برسم و عقب بودنم رو جبران کنم.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

خب در راستای انجام رزولوشن امسال (انجام تمامی کارهای ناتمام و انجام نشده و عقب افتاده) رفتم دندون پزشکی. در جهت توصیه دوستانه به شما، تیتر رو روزی صد بار بنویسین. :(

کارهایی که باید انجام بشه دو تا جراحی لثه، سه تا عصب کشی ، دو تا پر کردن، روکش به تعداد زیاد و کشیدن دندون عقل هست. الان دو تا عصب کشی و یه جراحی لثه رو انجام دادم... عصب کشی لعنتی دیروز از جراحی لثه بیشتر درد داشت. هر دو تاشم یه طرف صورتم هستند. الان طرف چپ صورتم اندازه یه قندون اضافه شده بهش :) و نمیدونم از صبح تا حالا چرا دست راستم از کار افتاده به حول و قوه اللهی و نمیتونم حتی یه کلید رو توی قفل بچرخونم. (نکته دست پرزیدنت روحانی هم از کار افتاده  و کلید رو نمیتونه توی قفل بچرخونه که مملکت به این وضع افتاده )

خدایا یکم بر موجودی جیبم بیفزا. هفته قبل تا الان به خاطر این دلار لعنتی هزینه دندون پزشکی به وضوح بالا رفت. هنوزم کلی کار پزشکی دیگه  به غیر دندون دارم.



  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پنگ بازی کردین؟ منظورم از اینایی هستش که تازه راکت به دست شدن و یه چند ساعتی مربی داشتن و دارن مثل والیبالیست ها پینگ پنگ بازی میکنن؟ دیدین چه جوری راکت رو دستشون میگیرن؟ دیدین چه جوری هیچ وقت نمشه بردشون؟ چون بد بازی میکنن. اصلا هم مهم نیست چقدر مهارت داری. طرف داره عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که داره پینگ پنگ بازی میکنه. من وتو هم عملا توی این توهمش وقتمون حروم میشه و اتفاق بدتر اینه که وقتی با یه ادم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت هم کم شده و طول میکشه تا برسی به رکوردهای قبلیت. اینا رو میگم تا حرف اصلی ترم رو بگم. وقتی با آدم کم فهم تر از خودت معاشرت میکنی ، یه آدمی که خودشو به نفهمی زده، وقتی با یه آدم خاله زنک دهن به دهن میشی، وقتی با یه آدم احمق دم خور میشی که قضاوتای عجیب غریب و خرافی داره و مجبوری تحملش کنیف وقتی رفیق جنگت کل فهمش از دو نانو گرم تستسترون بیشتر نیست، وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هاش همین چیزای ساده زندگی هستش، تمام حرفاش اینه که چه جوری یه ریال رو دو ریال کنم و دو ریال رو سه ریال و حرفای بیشتری واسه زندگی نداره، اون وقت دیگه انتظار نداشته باش که از حروم شدن وقتت غصه بخوری، از درجا زدنت هم دیگه خجالت نمیکشی، از جمع شدن برنامه های نصفه کارت و کارای نمیمه تمامت هم ککت نمیگزه. از نخوندن آخرین مقاله تخصصی رشته ت هم اصلا بهت بر نمیخوره. با دیدن فلان دانشمند و بلد نبودن شعر حافظ و نخوندن حرفای عجیب مولوی هم دیگه دردت نمیاد. عزیزم کم کم داری بی غیرت میشی. به مردنت ادامه بده

                                                                                 یا

یا مثل یک انسان از این وضعیت بکش بیرون. نذار زنده به گور بشی. نذار مرده متحرک بشی. من و تو رو واسه چیزای مهم تری آفریدن. برای زنده شدن باید درست زیست. انتخاباید درست کرد. جرات های بزرگ ورزید. از رابطه های استباه باید کشید بیرون. از آدمای سطحی و کسایی که دغدغه شون سطحی هست باید فاصله گرفت. خبار بیخود رو باید کمتر گوش کرد. به جرات باید بعضی چیزای گذشته رو زمین زد و به اینده هم فکر کرد. باید تجربه رو رها کرد و خرد تجربه رو دریافت. باید گاهی هم به اسمون نگاه کرد. باید احتیاط کرد ولی نه اینقدر که زمینگیر شد و فلج شد. باید آدمای خوب، آدمای خوش فکر که شبیه، شبیه اسمون فکر میکنن به زندگی فراخوند. باید نشست دو تا کتاب خوب خوند. حالا تمومش هم نکردی اشکال نداره. باید یه سجده درت و حسابی کرد که خدا این فرصت رو داده که درست و حسابی زندگی کنی. باید فرعون درون رو کوبید زمین. در این صورت هست که دستای آدم همون ید بیضا میشن. باید دستات رو بگیری روی زانوت بلند شی و منتظر هیچ رابین هودی هم نباشی که بیاد و برای تو خوشبختی و سعادت رو به ارمغان بیاره. خدا ناسلامتی خیلی چیزا بهت داده. همین سنی که الان توش هستی هم آدمای بدبخت کره زمین توش بودن و به بدبختی خودشون ادامه دادن و هم آدمای خوشبخت و خوش فکر. میشه یه عمر نشست و فکر کرد که اونا توی سفر زندگیشون شانش داشتن و پارتی داشتن و هزار کوفت و زهر مار دیگه یا میشه به جای دلیل تراشی به این فکر کرد که این آخرین فرصت تویه برای درست زیستن و به هیچ فردایی هم امیدی نیست. به یه ساعت بعدشم امیدی نیست.

بری قشنگ زندگی کردن برای نشخوار نکردن گذشته اینقدر دل دل نکن. اون کاری رو که باید با جرات انجام بدی رو با جرات انجام بده. عالم صاحاب داره صاحابشم میدونه کیا دنبال نورن کیا دنبال نونن.

دستت پر ، دلتم خوش.. بسم ا...

از گوش نیوش دکتر شیری

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Image result for fiction

میگن هر کسی رو توی این زندگی دوست داشته باشی در زندگی بعدی شبیه بهش میشی .. این افسانه میگه دلیل اینکه آدما اینقدر خودشونو دوست دارن همینه. چون عشق قبلی خودشونن. رمانتیک نیس؟

پس من توی زندگی قبلیم اینقدهههههه خوش سلیقه بودم  و نمیدونستم :))) مگه میشه یه مومشکی خنده رو که تندتند و با شو رو حرارت براتون حرف میزنه و خودش غش غش میخنده دید و عاشقش نشد.

جالبه که میتونم راجع به زندگی قبلیم کلی خیال پردازی کنم و قصه ببافم.

چه افسانه قشنگی هست. چقدر بعضی افسانه ها میتونن حال آدم رو نسبت به خودشون خوب کنن.

پ.ن : اون عزیزانی که از قیافه الانشون خوششون نمیاد حواسشون باشه در این زندگی و عشقشون رو با چشای باز انتخاب کنن. :)

پ.ن 2:اگه این افسانه درست باشه احتمالا در هر زندگی جنسیتمون فرق میکنه مگه اینکه ..... :))

پ.ن3: اونایی که میگن من اگه صد بار دیگه به دنیا بیام دوست دارم دختر یا پسر باشم طبق پ.ن 2 با من حرف نزنن دیگه :)))

پ.ن 4: فک کنم توی زندگی بعدیم دیگه هیچچچچچچچ کی شبیه من نباشه.

  • روزالیند فرانکلین