دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

  • ۰
  • ۰

الهه ناز

Image result for ‫الهه ناز‬‎

تو الهه نازی. بقیه دارن ادای ناز بودن رو میان :)

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Image result for ‫کن فیکون‬‎

خدا میگه از دو موقعیت خنده م میگیره. اولی وقتیه که تمامی آسمانها و زمین جمع شوند و بخواهند کاری انجام دهند که من نخواهم و  دومی هنگامی که همگی جمع شوند که مانع از انجام کاری شوند که من بخواهم. همین قدر دلگرم کننده.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

بله میدونم که سال جدید نیست اما یادتونه قبلا توضیح دادم که رزولوشن یا همون عزم راسخ من در سال جدید اینه که کاری رو ناتمام نذارم؟  اومدم بگم بله من تمام هم و غم خودم رو گذاشتم که خیلی چیزها رو ببندم و تمومش کنم اما اصلا ساده نیست. اصلااا... اما چسبیدم بهش. متاسفانه ترک عادت خیلی سختههه. امیدوارم بتونم از پسش بربیام. اینو کسی میگه که پشت میزهای خوفناک کتابخونه ملی کنار آدمای خرخونی نشسته که حتی برای قضای حاجت پانمیشن برن بیرون و لابد قرصشو میخورن و سرشون به شدت گرم درس خوندنه اما وی بیان باز کرده داره تپ تپ تایپ میکنه و پست میذاره :))

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

زنجیره عشق

Related image

حدود دو یا سه سال پیش یک نفر از دوستام بود که خیلی بهم محبت کرد. از من دور شد و من نتونستم جبران کنم. امروز من در موقعیتی بودم که تونستم گوشه ای از محبت های اونو واسه یه نفر دیگه انجام دادم و ناخود آگاه به این فکر کردم که قسمتی از دینم رو جبران کردم. خوشحالم که تونستم جزیی از زنجیره عشق باشم و قطع نشد.

چقدر حس خوبیه که گاهی دستت دست دهنده باشه .

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

از سری پیج های خوب دیگه اینستاگرام، پیج گلشید عزیز هست که این روزها داره با افراد موفق ساکن خارج ازایران لایو میذاره و ازشون در مورد نحوه موفقیت هاشون میپرسه و اینکه چه جوری مهاجرت کردند و کار کردند.

این لایوها برای کسانی که میخوان مهاجرت کنند خیلی مفیده. یه کار خوب دیگه که گلشید جون کرده اینه که این لایوها رو ذخیره کرده و در یوتیوب قابل دیدن هست.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

همیشه به ما گفتند که کودکان از والدینشون الگوبرداری میکنند. و ما به تقلید کردن فکر میکنیم. به این فکر میکنیم که کدوم یک از رفتارامون عینا شبیه پدر و مادرمون هست. اما این الگوبرداری یک روی دیگه هم داره: رفتار عکس والدین داشتن. مثلا یکی تعریف میکرد که پدر و مادرش خیلی حساب شده خرج میکردند و الان هنوز هم که داشت تعریف میکرد عصبانی بود از این رفتار پدر و مادرش و داشت به خودش افتخار میکرد که اصلااا و ایدا اینجوری نیست. یکم توجه کردم دیدم این دوست ما خیلی بی حساب کتاب خرج میکنه در حدی که خرجش به دخلش نمیخونه. احساس کردم اینقدر در حال تنفر هست از رفتار بد پدر مادرش که فراموش کرده  الان رفتارش به صورت افراط در اومده... بعد با خودم فک کردم چقدر از رفتارهای ما به صورت کورکورانه تقلید هست از والدین و چقدر به دلیل خشم رفتار متضاد با اونها رو به صورت افراط در خودمون تقویت کردیم. شاید فهمیدن تقلید راحت تر باشه و راحت تر هم بتونیم از شرش خلاص بشیم اما دومی به نظرم بصیرت بیشتری رو میخواد.

جالبه که این قضیه در مورد ازدواج هم صدق میکنه یعنی بعضیا نمیتونن فردی با خصوصیات متعادل رو پیدا کنند. یا میگردند دنبال کسی که رفتاری عین والد مخالفشون داشته باشه یا متضاد اون رفتار رو.

گاهی بد نیست نگاهی عمیق به خودمون بندازیم و ببنیم کی هستیم و چرا اینجوری هستیم. نکنه به خاطر اشتباه اطرافیان و رفتارهای اشتباه اونا در کودکی و حال، ما داریم رفتارهای اشتباه تری از خودمون نشون میدیم. حواسمون باشه خشممون به زندگی میتونه آسیب زا باشه. حلش کنیم و نذاریم قربانی بشیم.


  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰



Related imageهستم و نیستم.... اینقده کدنویسی تزم ذهنمو مشغول کرده که تمام مدت خواب و بیداری درگیرشم.. از  یکی از واژه های کسی که داره باهام صحبت میکنه پرت میشم فضای پایان نامه و خدا خدا میکنم حرفشو تموم کنه تا برم به ایده ای برسم که در حسن حرف زدنش بهش رسیدم. اگه خودی باشه براش توضیح میدم که به یه نکته مهم رسیدم تا بذاره برم فک کنم و یادداشتش کنم.

این شده وضع حال زندگی ما :)

 یه عمر داشتیم میخندیدم به دیگران که فلانی خله و توی عوالم خودشه.. الان بدتر از همه دارم میشم. شما هم به من بخندین که یر به یر شیم. :)))))

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

۱. زمان ما روزنامه ای بود داستان. جمع می شدند همه دم دکه روزنامه فروشی، بعد حمله می کردند که روزنامه کنکور آمد، بعد همان کنار جوب می پریدند و اسمشان را پیدا می کردند. بعد آنها که اسمشان اسم معمولی بود و مثلا پنج صفحه «علی محمدی» می دیدند، نمی دانم چه در مغزشان می گذشت تا می رسیدند به شماره شناسنامه. فکر کنم موضوعی است که ارزش تحقیق روانشناسی و عصب شناسی داشته باشد. بعد یک عده می پریدند هوا، یک عده بیشتری لگد می زدند به سنگ و چوب  کنار خیابان، یه عده زار می زدند، یک عده فریاد خوشحالی. بعد می رفتند خانه. تلفنهای پدرها و مادرها شروع می شد که فلانی، بیا با این بچه ما حرف بزن. کنکور رد شده، یا آنجا که دوست داشته قبول نشده، بیا ببرش بیرون یا بشین توی خانه بگو که ایرادی ندارد و راههای رسیدن به خدا بسیار است. از این صحبتها راستش زیاد داشته ام با بچه های ملت. خودم هجده نوزده ساله بودم و سعی می کردم به هجده نوزده ساله دیگری یاد بدهم که زندگی چیست. امروز که درست بیست سال گذشته و آنها که آن زمان که من روزنامه کنکور را نگاه کردم به دنیا آمده بودند امروز سال سوم دانشگاهند، بنویسیم چیزکی بلکه کمکی کرد به آن هجده ساله ناراحت، یا حداقل به پدرش و مادرش.

۲. از قصه خودم شروع کنم. شمال بودم و از شکار میامدم. نشسته بودم ترک موتور دوستی و چهار تا چنگر شکار شده هم دستم بود. رسیدیم خانه، بابا دم در ایستاده بود و گفت که مامان از تهران زنگ زده که آشنایی در سازمان سنجش گفته قبول شدی عمران شریف. چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمم که قبول شدن انتخاب اول یعنی چی. بعد رفتیم زنگ زدیم به مامان و کمی حرف زدیم. بعد با بابا کمی حرف زدیم. بعد بابا رفت بیرون و کار داشت و من ماندم و خانه. توی پوست نمی گنجیدم. یعنی یک راهی می خواستم از توی پوستم بیایم بیرون. آن روزها آلبوم «ستاره های سربی» ابی تازه درآمده بود و من شروع کردم به هوار زدن ستاره های سربی و فانوسکهای خاموش. چهل و پنج دقیقه ای هوار زدم تا رسید به جایی که انگار خنجر زده اند به تارهای صوتی. بعد دراز کشیدم کف اتاق و نگاه کردم به سقف که از خوشحالی داشت می رقصید و فکر کردم به همه ساختمانهایی که قرار است آقای فارغ التحصیل عمران شریف طراحی کند و بسازد.

۳. روز ثبت نام پیراهن زرد خوشرنگی تنم بود و شلوار جین. نگران بودم که به شلوار جین ایراد نگیرند. رفتم و شناسنامه را دادم و طرف به بغل دستیش گفت «ببین آقای خسروی، به این می گن جلد شناسنامه. اون سراجی ها که شما می ری این کاره نیستند». قابل نداره کوتاهی زدم و شدم شریفی.

۴. جای عجیبی بود شریف. یاد گرفتم که آدمهایی هستند در این دنیا که همه وجودشان مغز است. خودشان را سالها آماده کرده اند برای این سالها. کتاب را نگاه می کنند و تا ته داستان را می گیرند و تو می نشینی توی سرت می زنی که این سوال یعنی چه. روزی بود که با چند تا از دوستان توی کتابخانه قدیم مساله ریاضی حل می کردیم و دوست آباده ای ما بعد از اینکه پنج دقیقه ای برای شاگرد اول کل دبیرستان البرز که از نظر ما مغز مجسم بود یک مساله ریاضی را توضیح داد، خیلی خالصانه و بدون کوچکترین تکبری گفت «ای چرا ایجوری بود؟» چنین جایی بود شریف. شاگرد اول یکی از دبیرستانهای خوب پایتخت با نفهمیدن مساله ریاضی در طول پنج دقیقه تبدیل می شد به «ایجوری». بعد سعی می کنی خودت را، که فکر می کنی یک آدم معمولی هستی، تعریف کنی در این محیط و بین این آدمها. جایی برای خودت پیدا کنی و رقابت کنی در امتحانهایی که سوالهایشان را تا آخر عمرت جای دیگر نخواهی دید. استرس هر روز می رسید به سقف. همان سقفی که دو سال قبلش بعد از ابی خواندن داشت برایت می رقصید. خلاصه سالهای شریف ما ایجوری گذشت.

۵. بعد من کلا از عمران آمدم بیرون و رفتم محیط زیست. از شریف هم آمدم بیرون و رفتم دانشگاه تهران برای فوق لیسانس و بعد هم برای دکترا آلودگی هوا را انتخاب کردم و الان هم سیزده سالی است که بیرون مملکت هستم و هشت سالی است که مهندس مشاورم. سخت است که آدمیزاد گذشته را نگاه کند و فکر کند که اگر این نمی شد حتما آن می شد، ولی سالهای گذشته را که نگاه می کنم، فکر می کنم که موفقیتی اگر بوده، نه در آن «انتخاب اول» بوده، که روزی به خاطرش از خوشحالی هوار می زدم، که اتفاقا در تلاش سالهای بعد من برای بیرون آمدن از شریف و رشته عمران بوده، تلاش برای رسیدن به جایی و رشته ای و محیطی که در آن قدرت بالیدن داشته باشم.

۶. قصدم کوچک کردن موفقیت بیست سال پیش خودم نیست. موفقیت بود و حرفی درش نیست. از هیچ لحظه اش هم پشیمان نیستم. قصدم ولی اینست که بگویم موفقیت و شکست لحظه ای هستند و مهم واکنش شما به آنهاست و آنچه بعدش می کنید. آقای مایکل فلپس که امروز بیست و یک طلای المپیک دارد، در المپیک سال ۲۰۰۰ هیچ مدالی نگرفت. می توانست بگوید شکست خوردم و حالا بروم خانه و مثل پانزده ساله های دیگر به زندگی برسم. می توانست ادامه دهد. بعد در المپیک بعدی که شش مدال طلا گرفت و دو برنز، می توانست بگوید که حالا در نوزده سالگی به موفقیتی رسیده ام که کمتر کسی رسیده. هر روز چهار صبح بیدار نشوم و توی استخر سرد نپرم. بازنشست شوم و بروم پی زندگی. سوال اینست که با شکست یا موفقیت، یا هر چیز دیگری که توی زندگی پیش می آید چه می کنید. به قول ما ریاضی خوانده ها، شکست و موفقیت فراز و فرود نمودار هستند و قصد شما بیشینه کردن سطح زیر نمودار در گذر زمان.

۷. به آن هجده ساله های خیلی ناراحت، بگویید که علی فرنود سلام رساند، و گفت که آقای هارولد کوشنر مقدمه ای نوشته بر «انسان در جستجوی معنا»ی آقای ویکتور فرانکل. آقای کوشنر می گوید که زندانی بدبختی را بردند پیش مامور اس اس که داشت پاسپورت و شناسنامه اش را چک می کرد. زندانی گفت همه زندگیم را گرفته اید و فقط این دو تا کاغذ برایم مانده. مامور اس اس مدارکش را پاره کرد و ریخت دور و گفت حالا این دو تا کاغذ را هم نداری. بعد آقای کوشنر می گوید که اگر آقای ویکتور فرانکل بود، می گفت که معنای زندگی تو، نه در آن دو تکه کاغذ که در آزادی انتخابی است که در پاسخ دادن به این واقعه داری. نه شکست و نه پیروزی، پایان دنیا نیستند. راستش بدون دیدن تصویر بزرگتر زندگی هیچ کدام معنایی ندارند. مهم انتخاب شما در روش پاسخ است. برایتان انتخابی درست آرزو می کنم.



  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Image result for ‫بیمارستان گل و گیاه‬‎

بله درست خوندین... در تهران بیمارستان گل و گیاه وجود داره که تاسیس 1394 هستش و در پارک رازی مستقر هستند... میتونین اگه گلتون حال نداره یا دارین میرین مسافرت بسپارینش به اونا. مشاوره رایگان بود اما در مورد نگهداری اطلاعاتی ندارمو میتونین سرچ کنین و اطلاعات تماس رو به دست بیارین و با خودشون صحبت کنین.

اگه امروز پارک رازی بودین یه نفر رو می دیدین که یه بونسای زیر بغلش زده از این طرف به اون طرف میره تا کلینیک رو پیدا کنه. همه هم کمکش کردند در نهایت مهربونی.

خانم کارشناس اونجا خیلی خوب همه چی رو برام توضیح داد. بعدم گفت هر وقت هر سوالی داشتی بیا. اینجا رایگانه.

همین دیگه خواستم به شما هم اطلاع بدم.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰
Image result for joel osteen
دیشب به یه سخنرانی جول اوستین گوش دادم و امروز داشتم راجع به دوست داشتن های بشری فکر میکردم...چقدر دوست داشتن های ما خودخواهانه هست و چقدر آسیب زا. هم به خودمون و هم به طرف مقابلی که دوستش داریم یا نداریم.
ما یه نفر رو میبینم و طبق درونیات خودمون دوستش داریم و یا طردش میکنیم... بعد هی بیشتر میشناسیمش و نور بیشتری روش می افته و سایه روشن های بزرگتری ازش میبینم و هی در دوست داشتن و نفرت در نوسانیم.. هیچ وقت خود واقعی و شرایطش رو نمیبینیم و فقط اون فکر و قضاوت خودمون از اون رو میبینیم. 
بنابراین نتیجه میگیریم که پشیزی ارزش به نفرت یا دوست داشتن دیگران ننهیم.:))
پرواضح است که منظورم از دیگران عزیزان زندگیمون نیستن. اما به دوست داشتن همونا هم خیلی وابسته نباشیم.
کلا یه مدته به این نتیجه رسیدم که خیلی (نمیدونم شاید بهتر باشه بگم همه ش) از اعمال ما از سر خودخواهی هست. حتی ناراحتی غم از دست دادن یک نفر.
بنابراین  احساسات دیگران درمورد خوب یا بد بودن خودم دارند برام کم رنگ میشن .
پ.ن: به نظرتون این افکار دارن نوید رسیدن سی سالگی رو میدن؟
  • روزالیند فرانکلین