دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

  • ۰
  • ۰

Image result for lovers

 عشاق عزیز از دیدین شماها  لذت میبریم.. در هر سنی از نوجوان تا سالمند.. همیشه باشید.. همدیگر رو دوست بدارید... و شهر رو زیباتر کنید . دنیا رو محلی بهتر برای زندگی.

پ.ن: دیدن دو نفر که همو دوست دارند و به هم محبت میکنند و یه برق خاصی توی چشماشونه همشه روز منو بهتر میکنه.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

Related image

من با اپ فیدیبو همون اوایل کارش آشنا شدم.. به مدت سه ماه هر روز کتاب رایگان گذاشت و من تقریبا همه رو دانلود کردم و کلی کتاب نخونده دارم... خیلی عالیه این اپ واسه من.. چون من دوست دارم شبا تا خوابم ببره یکم کتاب بخونم.. این امکان وقتی توی خوابگاه باشی با کتاب کاغذی مهیا نیست چون اتاقت شخصی نیست.. در ثانی من الان واقعا با مشکل "جا" مواجه هستم.... توی خونه هم خیلی فضای کمی دارم و نمیتونم خیلی کتاب کاغذی بخرم.. بنابراین ترجیحم اینه که فقط کتابهایی رو بخرم که خیلی دوست دارم یا اینکه نسخه پی دی اف و اپشون پیدا نشده و مجبورم بخرمشون.. خلاصه بگم که این فیدبیو خیلی رفیق ماست ... بعد اون طرح رایگانی که گذاشت خیلیا هنوز چشم انتظار کتاب رایگان هستند. بعضیا هم میان هی بقیه رو دعوا میکنند که چرا برای همه چی پول میدین الا کتاب و از این حرفا.

من با پیشنهاد رایگان موافق بودم و هستم تا مدتی... نه تا همیشه... آقا ملت ما خیلی اهل کتاب نیستند... خب اشکالی نداره باید فرهنگ سازی بشه.. چطور؟ از فروشنده های مواد یاد بگیریم.. اول رایگان مواد رو به طرف میدهند بعد که وابسته شد میفروشند.. ما هم همین کار رو میکنیم.. تا یه مدت کتاب رایگان تزریق میکنیم بعد خواننده احساس کمبود میکنه خودش دنبال کتاب میره.. تا حدی فیدیبو موفق بود ... از کامنت ها میشه فهمید.. مخصوصا که این کار رو از تابستون شروع کرد که خیلی از دانشجوها و محصل ها فرصت فراغت بیشتری دارند.. بعد که این طرح تموم شد همه احساس دلتنگی کردند و هی اصرار بر کتاب رایگان :)

همه افراد فرهیخته ای که رفتند آن سوی آبها رو دیدند متوجه شدند که وای که چقدر ما کتاب نخون تر از اوناییم (به طور میانگین عرض میکنم). اکثرا میگفتند اوقات فراغت رو یا کتاب کاغذی یا صوتی یا کتابخوان استفاده میکنند. من به شخصه متروی تهران خیلی برام جذابه... همش دارم آدما و دستفروشا رو نگاه میکنم.. اما اعتراف میکنم یه روزایی حوصله شونو ندارم.. این جور مواقع شاید خوب باشه ادم یه کتاب خوب بخونه.. فیدبو اومده یه دستگاهی در اکثر سکوهای مترو نصب کرده که شما وارد اپ میشی کد اختصاصی رو درخواست میدی ... گوشی رو جلوی دوربین دستگاه میگیری و از کتابخانه مخصوص مترو تا یک ساعت استفاده میکنی.. این اپ خیلی خوبه... من کتاب 90 هزار تومنی که 2000 صفحه هست رو دارم توی مترو میخونم.. هر با سوار میشم 50 صفحه شو میخونم :)

یه کتابخوان هم معرفی کرده تازگیها که از فونت فارسی پشتیبانی میکنه برخلاف کیندل که خیلی خوبه به نام فیدیبوک.

خلاصه که فدیبو کمر بسته به ترویج کتابخوانی کشور و داره کارشو خوب انجام میده به نظرم.


  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

موزیک2

Related image

اگه موسیقی معجزه نیست پس چیه؟

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

حرفهای دیروز

Related image

یه کتابی هست به نام سه شنبه ها با موری... توی این کتاب یه دانشجوی قدیمی یک روز در هفته با استاد خردمندش صحبت میکنه و صحبت هاشو در این کتاب منتشر کرده... دیروز که رفتم جلسه با استادم... حس کردم جلسه مون میتونه به جالبی حرفهای همون استاد و دانشجو باشه :))

پست قبلی هم چکیده همین صحبت ها بود...

ماجرا از این جا آغاز شد که من به استادم پیام زدم و گفتم من میخوام یک روز در هفته برم سر کار توی یه شرکت بزرگ و حتی به صورت کارآموز هم شده کار کنم. که همون جا گفتند نه و خواستند که حضوری صحبت کنیم.

توی این جلسه دکتر دلیل منو پرسیدند و بعد توضیح دادند که هیج جا مثل دانشگاه نمیتونم تجربه کسب کنم و با دیگران تعامل داشته باشم.. اینجا همه باهوش هستند و روابط بسیار پیچیده هست و ساعت کاری زیاده..باید یاد بگیری هر کس رو چطور مدیریت کنی و ازش استفاده کنی و بهش سود برسونی... در ضمن اونجا اگه 8 ساعت کار کنی اینجا 24 ساعت هست... یه جورایی منظورشون این بود که الان به عنوان یه محقق داری کار میکنی.. کاری که خیلی سنگین تره... بعدم الان شما خودت مدیریت آزمایشگاه و خوابگاه و فعالیت در سطح دانشگاه به عهدت هست چقدر میخوای فعالیت اضافه تر انجام بدی؟

در ضمن ایده کارآموزی بسیاررر بده و خیلی توهین آمیز میشه اگه تو بری بگی بیا بهم کار یاد بده.. اعتماد به نفس و پرستیژ خودت رو حفظ کن.. بگو من در عالی ترین سطح تحصیلات هستم ..مشکل نشون بده من راه حل بهت میگم..کسی که میتونه بره مدیریت کنه اشتباه هست کار دیگه ای انجام بده و اتلاف سرمایه میکنی .. (و کار خیلی از مدیران رو که یه روز در هفته مثلا کار زیردستاشونو انجام میدن که بگن مردمی هستیم اشتباهه شما با این جایگاه و قدرت و توانایی خیلی بیشتر از دستت برمیاد)

نذار بهت مسلط شه حرفهای بیرون... نذار این حرفهایی که میگن بیکار زیاده روت تاثیر بذاره.. نیروی کار خوب خیلی کمه... و بعد صحبت شد که ما آدمهای خیلی غیر واقع بینی هستیم و شرایط رو درست نمیبینیم (که در این مورد که واقعیت رو باید دید و اینکه چطور باید دید هم یه زمان دیگه ای صحبت کرده بودیم) و همش هم به دهن همدیگه نگاه میکنیم.. شما الان نگران کارت هستی و این نگرانی باعث میشه الانت رو از دست بدی... زمان حالت رو..و براش توضیح دادم که این کارآموزی برای این بود که من بتونم به وقتش تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم ... اما دکتر گفت این شدت استرست رو میرسونه.. من به شدت آدمی هستم که باید همه چیزهای مربوط به من در کنترل من باشند... من همیشه لیدر هستم به خاطر همین مساله... و همیشه هم لیدر خوبی هستم... ریز ریز جزئیات نقشه رو در میارم... مثلا بخوایم بریم بیرون .. دربندی جایی... من مسئول برنامه میشم... از کدوم خط کجا بریم... کجا تاکسی خطی بگیریم... صبحانه چی بخوریم و کیا چی بیارن... بعدش کدوم تایم به کجا رسیدیم.. اونجا چه تفریحی داشته باشیم.. کی برگردیم... کسانی که با من هستند هیچ وقت نگران نیستند چون میدونند من خوب برنامه ریزی کردم.. سرچ کردم و بهترین رو درآوردم... حتی یه حاشیه های اطمینانی درآوردم.. اما به من شاید به اندازه بقیه خوش نگذره یک.. و دوم اینکه استرس زاست.. خب توی دنیای فیزیک نیوتونی زندگی میکنم... اصل قطعیت همه چیز که اگه نیروها رو بدونی و مکان اولیه پس میتونی شتاب و سرعت و مکان رو تا الی ابد تعیین کنی... همه چیز معین میشه. اما توی زندگی واقعی این نیست.. توی زندگی واقعی عدم قطعیت موج میخوره... همه چیز آماری هست از دید ما.. هیج اطلاعاتی نداریم... کسی که بخواد اینقدر دقیق برنامه بریزه واسه اینده ش محکوم به شکست میشه.... همه ش اضطراب داره... نمیتونه در حال زندگی کنه... نباید زندگی رو به شکل یه هدف دقیق نگاه کنیم که با تیر اول بخواد بهش بخوره... زندگی پر هست از سعی و خطا و اصلاح و همینه که جذابش میکنه.. ادمای کمال گرا مثل من همیشه این قدر این دست و اون دست میکنند که کاری رو که میخوان انجام بدهند در بهترین شکل باشه.. پس این اهمال کاری باعث میشه کار عقب بیوفته و در ساعت آخر در بدترین شکل انجام بشه یا اصلا انجام نشه.. از اشتباه نباید ترسید.. همین اشتباهات هست که منو از یه ربات برنامه ریزی شده متمایز میکنه.. همین اصلاحهای اخلاقی هست که زندگی رو شیرین میکنه... اگه بخوایم برای اینده برنامه ریزی کنیم یا در مورد ازدواج و بچه هست یا پول و شغل و ... هر کدوم از اینا باشند خوبه نباشند هم یه جور دیگه خوبه :) غیر اینه؟

این شد که من تصمیم گرفتم فقط خودم مهم هستم و فقط هم الان هست که مهمه... پروژکتور الان روی قدمهای حال منه.. اینو دریاب روزالیند...

این حرفها خیلی تکراری هستند میدونم ... کلا ما  از یه سن به بعد همه اطلاعات لازم رو برای خوب زندگی کردن داریم... اما چرا خوب زندگی نمیکنیم چون اون حرفها رو شنیدیم اما بهش نرسیدیم.. برای عمل کردن به یه حرف باید اون حرف در کنه وجودت نشسته باشه.. دلیل جذابیت دنیا هم همینه ... قوانین ساده و ثابت هستن... همه هم قوانین رو بهت گفتند ولی تو بهشون عمل نمیکنی... راههای مختلفی رو طی میکنی .. هزینه میدی.. که به اون قوانینی که میدونی برسی (یه جمله از کیمیاگر.. تصمیم گیری در مورد گوسفندها) اگه همه تا میخواستند هر حرفی رو بشنوند بهش عمل کنند زندگی خیلی بی مزه میشد :) الان پیچیدگی دنیا به همینه.. شکست بخوری و درس بگیری.. البته که بعضیامون هیچ وقت از یه جنبه هایی از زندگیمون درس نمیگیریم.

یه جایی توی کتاب کیمیاگر میگه تمام قوانین جهان روی یه تیکه زمرد هست (کاری به قاننون فیزیکی وحدت وجود ندارم :) اینجا بحث علمی نیست) بسیار ساده...و ما هستیم که برای جهان تفسیرهای طولانی و پیجیده مینویسم... دستورالعمل های عجیب برای خوشیختی و موفقیت.  اگه به هر آدمی در هر دوره ای از زندگیش بگن که بیا و قانونی که فکر میکنی مهمه رو بنویس.... با توجه به شرایط زندگیش در هر برهه این قانون مسلما تغییر میکنه برای من فعلا اینه:

فقط خودت مهمی و فقط زمان حال مهمه... فقط عشق مهمه :)


پ.ن1: وقتی داشتم مینوشتم ناخودآگاه جملات کتاب کیمیاگر میومد توی ذهنم و می دیدم عهه این حرف من که یه جمله از این کتابه... عهه من اینو میدونستم... دقیقا کتاب خوندن هم همینه... ما کتاب میخونیم تا به قوانین آشنا بشیم... اما درکشون نمیکنیم جز در لحظات معجزه آسای زندگیمون.


پ.ن2 : سرعت فکر کردن من با سرعت تایپ من یکی نیست... و همین باعث میشه نتونم خوب بنویسم... در حالی که دارم جمله یک دقیقه پیشم رو تایپ میکنم هزاران فکر دیگ از سرم گذشته و رفته و این فکرها با جمله در حال تایپ قاطی میشن و گاهی خیلی نامفهوم میشه. ببخشید اگه درهم نوشتم.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

نکته حرفای امروز

Image result for ‫نور بر قدمها‬‎

فقط خودت فقط همین لحظه

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

گودریدز (Goodreads)

Image result for goodreads

نمایشگاه کتاب باعث شد متوجه بشم مدتهاست به لیست کتابهایی که در انتظارم هست سر و سامونی ندادم... دوباره رفتم به اکانت گودریدزم سر زدم.. این اکانت رو من حدود 10 سال پیش ساختم.. فک میکردم میتونم کتاب دانلود کنم ازش:). چند روزه هی کتابهایی که یادم میاد رو میرم وارد میکنم و امتیاز میدم یادداشت مینویسم... و پیشنهاد خوندن کتاب دریافت میکنم... خاطرات کتابخوانیم زنده شد... وقتی داشتم لیست کتابها رو وارد میکردم متوجه شدم که بعضی از کتابها اصلا یادم نمیاد... یکم ناراحت کننده هست که وقت بذاری و بعدا اصلا یادت نیاد چی خوندی.. اما بعد به این نتیجه رسیدم که کتاب حتی اگه از یادت رفته باشه تاثیرش رو روی ناخودآگاهت گذاشته و قدرت درک، استدلال و فکرت رو بالا برده. به مسائل از یه دید دیگه هم نگاه کردی...یعنی همون مولفه اصلی و در کنارش یادته که لحظات خوشی هم داشتی.. اون لحظات هم یادت می مونه.. هیجانت برای دنبال کردن موضوع و کشف باقی ماجرا...همین کافیه نه؟

 گودریدز میتونه ادمها رو از توهم کتابخون بودن بیرون بیاره. تعداد کتابهای خونده شده کمتر از حد انتظار فرد هست و از طرفی کسایی میبینی که کلی کتاب خوندن و عمیق هم خوندن و نقدهای جالبی هم نوشتن.

خلاصه با امتیاز دادن به این کتابهایی که خوندین و از روی نویسنده ها گودریدز یه لیست بهتون پیشنهاد میده و دیگه لازم نیست در به در توی کتابفروشی دنبال کتاب متناسب با ذایقه تون باشید.

از طرفی میشه کتابهای روی بورس بازار هم دید. هر چند که من خودم به شخصه سلیقه م با جمع هماهنگ نیست و برخی اوقات کتابهایی که همه ازش تعریف کردند رو دوست ندارم.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

برف روی کاجها

Image result for ‫برف روی کاج ها‬‎

حالا که اومدم یه فیلم دیگه هم میخوام معرفی کنم :). برف روی کاجها. شاید خیلی هامون ندونیم در مواقعی که از یکی از نزدیکان خیانت میبینیم باید چیکار کنیم. مثلا من ببینم شوهر دوستم داره خیانت میکنه یا بدتر داره به من گرا میده. چیکار کنم؟ اگه بگم ارتباطمون قطع میشه و من متهم میشم. شما چیکار میکنین؟

جواب ساده ای نیست و مسلما شرایط یه شرایط فرق میکنه. اما یه داستان و یه شرایط توی فیلم برف روی کاجها به تصویر کشیده شده. بد نیست ببینیم و یه بار بهش فکر کنیم.

فیلم جدیدی نیست میدونم. اما دلیلی اینکه ناگهان یادم به این فیلم افتاد، حرف یکی از دوستام بود که در دوران لیسانس نامزد دوستش که دو ماه به عقدشون مونده بود به ایشون یه سری حرفهایی زده بود و این دوست من هیچ وقت به دوستش نگفته. بعد از گذشت سالیان سال هنوز فکرش درگیربود که باید چیکار میکرد و کار درست کدوم بوده.

بازی مهناز افشار توی این فیلم خیلیییی خوب بود. من بسی پسندیدم.

فیلم سیاه سفیده و این انتخاب هوشمندانه ای بوده به نظرم.


  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

perfect strangers

Related image
همیشه به این فکر میکنم که اگه بمیریم و دیگران به گوشی و ایمیل و لپ تاپ سرک بکشن چه اتفاقی می افته؟ چه فکری در موردمون میکنن؟ چه پیش داوری هایی؟ ون زمان دیگه نیستیم که توضیح بدیم. یه مدت پیش فیس بوک و بقیه شبکه های اجتماعی در فکر این بودند که بعد مرگ یه نفر با اکانتش چیکار کنن؟ آیا به وراث بدن؟ به نظر من نه... نباید مسائل خصوصی به وراث برسه. بعضی افکار و بعضی حرفها خصوصی تر از اون هستند که به فرزند برسه.
حلا اگر در قید حیات باشی و یکهو یه جمع تصمیم بگیرند که در طی دو ساعتی که کنار همید گوشی همراه، این جعبه سیاه زندگیمون رو فاش کنیم چی؟ چقدر زندگی ها از هم میپاشه؟ چه رازهایی از دوستانمون فاش میشه؟ بهتر میشه یا بدتر؟
مسلما بی نهایت پاس هست. یکی از این پاسخ ها داستان شده... در فیلم زیبای perfect strangers.
پیشنهاد میکنم ببینینش.

  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

دلار

Image result for ‫دلار‬‎

اولین خاطره ای که از دوران طفولیتم برام گفتن این بود که زمانی که من تازه میتونستم بچرخم و به شکم بخوابم علاقه مفرطی به سوراخ داشتم... بله سوراخ، حفره... و هر جا سوراخی میدیدم انگشتان مبارک چند میلی متریمو میکردم داخلش هی دورانی تکون میدادم تا سوراخ اندازه کله م بشه... بعدا این عادت از سرم افتاد ... اما گویا از سر بقیه نیفتاده و هنوز در دوران طفولیت خودشون به سر میبرند... هنوز دوست دارند سوراخ اقتصاد این مملکت رو پیدا کنند و این قدر انگشتشون رو دورانی حرکت بدن تا کشور و مملکت بپکه..آفا جون درسته که اقتصاد ما باگ داره.. اما این افزایش قیمت همش به خاطر معضل اقتصادی نیست.. به قسمتش به خاطر خریت ماست.. داریم دو دستی تیشه به ریشه خودمون می زنیم.. دوست محترمی که ادعا داری دکتری و داری هیئت علمی فلان دانشگاه میشی، هر دلاری که شما میخری چند ریال هزینه داروی بیماران افزایش پیدا میکنه... با این کارت چند فرد مظلوم رو میفرستی زیر خاک؟ چند کودک بی بضاعت رو روانه آخرت میکنی ؟ حتما آخرش هم میگی عمرش به دنیا نبود و قسمتش نبود... آره دیگه توجیه که کنتور نمیندازه.

چرا کارآفرینی نه؟.. چرا زالو صفت شدیم؟ این موردی که دارم در موردش حرف میزنم با همون پول خرید دلار و علمی که در یه زمینه تخصصی داره و شهرتش میتونه به خوبی کار کنه.. اونم کار آکادمیک..  کنار من نشسته هی زنگ میزنه میپرسه اگه دلار داره بالاتر میره بیشتر سرمایه گذاری کنه.. بعدم دایم گلایه میکنه از وضع این ممکلت.. این مملکت، من و تو نیستیم؟ این مملکت از پول خودش، از شیره وجودی مردمش به تو تحصیلات رایگان نداده که به جای برطرف کردن مشکلاتش بشی دردی اضافه بر درداش.


  • روزالیند فرانکلین
  • ۰
  • ۰

کیمیاگر

Image result for The Alchemist

اولین بار که کیمیاگر رو خوندم راهنمایی بودم. اووف خیلی سال پیش.  یادمه  قبل عید بود کتاب هم مال خواهرم بود که از من چهار پنج سالی بزرگتره. خیلی دوست داشتم بخونمش ولی بهم اجازه نمیداد. کتاب رو برداشتم و چون میدونستم مامان محاله بذاره با این همه کار خونه تکونی ، بشینم یه گوشه و کتاب بخونم، فرار کردم رفتم اتاقک انباری مانند پشت بوم. نم نم بارون میخورد به شیرونی دورم کلی گل و یه سرمای شیرین.. نشستم به خوندن.. چند ساعته تمومش کردم و  کتاب چه سازگار هست با روح جنگجوی یه نوجوون.. یکی که داره بزرگ میشه اما میخواد قالب های جامعه رو بشکنه.. که میخواد دنیا براش سر خم کنه... شاید خیلی ها این کتاب رو دوست نداشته باشن.. شاید خیلی شعاری ببیننش و غیر واقعی .. اما اولین بار خوندن یه کتاب رو توی چه حسی خوندن خیلی مهمه.. واسه من کیمیاگر عزیزه.. کتابی هست که هر وقت جایی از زندگیم گیر میکنم و احساس ناتوانی میکنم میرم سراعش و میخونمش.. یه بار جملات قصارش رو نوشتم و حتی از روش خوندم و با واکمنم ضبط کردم :) قسمت مورد علاقه م همون جایی هست که گوسفنداشو میفروشه و به اون دزد اعتماد میکنه. همون جایی که روحش یه چند لحظه وایمیسه و بعد تصمیم میگیره نره سراغ رویاش .. همون جایی که میره پیش یه مرد بلورفروش و از نشونه ها پیروی میکنه و رونق میده به مغازه بلور... این روزها دوباره باید برم سراغ کتاب محبوبم.. دویاره بخونمش .. یادم بیاد با دست خالی هم میشه شروع کرد.... تنها کافیه شروع کنی.

  • روزالیند فرانکلین