دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

دست نوشته های روزالیند فرانکلین

چه فرقی داره روزالیند باشم یا شاخه نبات حافظ یا معشوقه سعدی :)

  • ۰
  • ۰
Related image

یه روز که خسته شده بودم از تمام علایق و پتانسیل هایی که بهش نپرداختم و داره خاک میخوره... یه روز که فکر میکردم مفید نیستم و فقط توهم اینو دارم پاشدم شال و کلاه کردم رفتم انقلاب... به اولین فروشگاه کتاب موجهی که رسیدم رفتم داخل .. قسمت کودکش رو پیدا کردم... و شروع کردم به گشتن لای کتابها و خوندنشون... چرا؟ چون تصمیم داشتم کتاب خودمو منتشر کنم.. خسته شده بودم از اینکه فکر میکردم کار من در سطح بقیه نیست و از این ترس حتی حاضر نمیشدم یه نگاهی به کتابهای دیگه بندازم و مقایسه ای انجام بدم.. اینقده میترسیدم که خودمو حتی در مکان مقایسه هم قرار نمیدادم و از کتابهای کودک فرار میکردم.... القصه رفتم و کتابها رو نگاه میکردم.. بیشتر حواسم به تصویرگری ها بود... یه کتاب نظرمو جلب کرد .. فکر کردم سانسور شده... از فروشنده کمک خواستم ... ایشون گفتند الان یه صاحب نظر کودک میاد... یه آقایی اومدند سوالهای منو جواب دادند.. گفتم که میخوام شروع کنم به نوشتن و تصویرگری کتاب... خوشش اومد.. یه چند تا نمونه توی گوشیم بود نشونش دادم... شروع کردیم راجع به نشریات و وضعیت چاپ و اینا حرف زدن... به این نتیجه رسیدم که باید اول مطرح بشم تا ارزش چاپ کتابم بالاتر بره... تصمیم گرفتم ترجمه کار کنم و هم زمان روی کتابم هم جلو برم... سه ساعت اونجا بودم.. کتابهای متنوعی خوندم... نزدیک 20 تا کتاب... خیلی خوب هم منو راهنمایی کرد... البته یکم اولش ترسید چون من هیچ تحصیلات مرتبطی ندارم... تجربه ندارم.. وقتی فهمید که پی اچ دی یه رشته فنی هستم یکم شک کرد و با صراحت بهم گفت ذوق و درک ادبی مهمه... دایره لغات مهمه... بهم چند تا کتاب داد... و از من میپرسید در موردشون.. دید نخیر... این روزالیند خیلی هم درک و شعور ادبی داره... کم کم رو کرد که اقا من خودم دارم یه انتشارات میزنم ... بیا همکاری کنیم... منم قرار شد یکم کتاب خوب پیدا کنم.. شب رفتم شروع کردم به سرچ کردن.. کتاب پیدا کردم... کتابهای اخلاقی برای کودک.. همون شب و فردا صبح کتابم رو ترجمه کرده بودم... روز بعد،بعد دانشگاه رفتم پیشش..تعجب کرد از این همه پیگیری و علاقه.. از کتابه تعریف کرد و دوباره احوال تصویرامو پرسید که چرا نیاوردم... گفت دفعه پیش دیده و خوشش اومده...دوست ندارم خام ببرم پیشش... دوست دارم خوب باشه.. کسی از تصویرام ایراد نگیره... بازم میخوام کتاب پیدا کنم و ترجمه کنم... احتمالا هفته ای یکی... تا برسه به بیست سی تا اینا... بعد میبرم همین آقاههه یا یه جای دیگه واسه چاپ.
این جوری حس های بدم رو به فرصت تبدیل کردم..  یادم باشه دیگه هیچ وقت نذارم غول کمال گرایی بخورتم... هیچ وقت... موفق ها کسانی هستند که خودشون و کارهاشون رو کامل نمیبینند..
فکر کنم برای بهتر شدن کیفیت نقاشی هام یه مدت باید فقط از تصاویر دیگران بکشم و باید یه کلاس آب رنگ هم برم... آخه کارای من با کارای وطنی فرق داره و خیلی فانتزی هست مثل یه خیال. احتمالا یه سر به طبقه هنرمندان پاساژ قائم میزنم.
  • ۹۷/۰۲/۰۹
  • روزالیند فرانکلین

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی