اگزرژی در زندگی1

- ۰ نظر
- ۳۰ دی ۹۷ ، ۱۶:۳۰
- ۳۴۳ نمایش
به حول و قوه الهی تز من وارد مسیری شده کاملا دهن صاف کن ... یه جوری ریاضی طور که دوستای ریاضی م هم دارند برام دل میسوزونن... سه ماهه دارم زور میزنم بفهمم.. بعد چند بارر خوندن بالاخره فهمیدم کلیات رو.. اما جزییات رو نه... رفتم پیش استادم گزارش شفاهی بدم.. کاربردهای اون قسمت ریاضی رو که خوندم به صورت کاملا تخیلی روی بقیه رشته م گفتم... که چه چالش هایی داریم در یه زمینه هایی و با این قسمت ها چطور میشه حلش کرد و ساده ترش کرد.. فقط تخیل بود و البته اگه کار بشه روش و یکم تحقیق بشه هر کدومش یه تز دکترای خوب در میاد از توش(خوب که میگم یعنی دانشجو دکترا هشت سال بمونه کار کنه و کلی فحش بده به استادش هر روززز پنج وعده)... استادمم گفت که باریکلا الان داری یه چیزایی می فهمی و از نظر من الان ثابت کردی که پی اچ دیتو گرفتی.. حالا پاشو این مثالهایی که زدی رو پیاده کن ... تبدیلش به مقاله کن... تا یک سال دیگه پنج تا مقاله بده... بعدشم یه کاری کن همین جا هیئت علمی شی...
در تمام موارد من سرم رو تکون میدادم و میگفتم بله بله. یه جوری که انگار من غول چراغ جادو هستم و میتونم خواسته هاشو در یه چشم بر هم زدن عملی کنم. آخرش دیدم درست نیست دیگران استادمو توی وضعیت های ببینن آبرومون میره...این شد که بهش گفتم مقاله و اینا برام خیلی مهم نیس من که میخوام خونه دار شم... منو از همون ارتفاع های آفیسش پرت کرد صحن دانشکده :))
مدرسه رفتن رو خیلی دوست داشتم.. الان نه... الان حتی دوست ندارم یه ورکشاپ یک روزه برم.. برام راحت نیست که بشینم یه جا و مدرس تصمیم بگیره کی و کجا و چه طور مطلب رو بهم یاد بده..
یه جورایی شبیه فیلم دیدن هست.. شما توی سینما کنترل نور صدا تصویر رو ندارید نمیتونید اگه جایی رو متوجه نشدید به عقب بزنید یا جاهایی که حوصله تون سر رفته بزنید جلو بره اما توی خونه شما ارباب خودتون هستید.
یه نعمت خیلییی بزرگ این چند سال خود اموز شدن هست.. در حدی که دیگه نمیتونم تصور سر کلاس رفتن رو داشته باشم.. چطور در توانم بوده که این همه مدت این همه حکومت های دیکتاتورهای کوچک دو ساعته رو تحمل کنم :))